یادداشت های یک دل شکسته
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 ساعت 0:50 توسط محمد طالبی
سلام علیکم
جفت ها اگر دوتایشان بفهمند که محشر است.
حتی اگر یکی شان هم بفهمد باز هم بد نمی شود.
مشکل ها از آنجا شروع می شود که هر دو نفهمند.
بدتر از این ها هم البته می شود. آره داداش من!‌ همیشه خود را به نفهمی زدن از نفهمیدن بدتر است.
یا علی




برچسب ها: جفت ها، ‌فهمیدن، نفهمیدن، خود را به نفهمی زدن، اجتماعی،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 ساعت 1:33 توسط محمد طالبی

بسم الله الرحمن الرحیم

كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ (26) وَ يَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَ الْإِكْرَامِ (27) فَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ (28 الرحمن)

صدق الله العلی العظیم

و علیکم السلام

امروز این سه آیه با صدای استاد شاطری، آرامشی به بنده داد که چند وقتی بود دنبالش بودم.

یا علی
 

 




برچسب ها: شخصی، فانی، باقی، آرامش، خدا،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه نوزدهم تیر 1393 ساعت 3:25 توسط محمد طالبی

سلام علیکم

همیشه نظرم این بوده است که کسی که کاری نمی کند حقی ندارد از کسانی که کار می کنند انتقاد کند. حق ندارد غر بزند. تازه با وجود این همه غر زدن، هیچ وقت دوست نداشتم غز بزنم!

حالا چه انتظاری داری که امروز می پرسی مشکلت کیه؟ مشکلت چیه؟ منی که خودم کاری نمی کنم چطور از این بندگان خدا که این همه زحمت می کشند ایراد بگیرم. اگر مشکلی هم داشته باشم، اون مشکل خودمم نه این ها. این واقعیت است. حالا تو هی حرف خودت را بزن.

یا علی




برچسب ها: شخصی، انتظار بیجا، غر زدن، مشکل، من،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه یازدهم تیر 1393 ساعت 20:28 توسط محمد طالبی

سلام علیکم

چرا نمی روی به این ها بگویی که نمی توانم از ته دل شاد باشم؟! چرا نمی روی بگویی این خنده ها تلخ تر است؟ آدمی که نباید حتما زار بزند تا تو بفهمی شاد نیست. آدمی گاهی اوقات ته خنده های قاه قاهش تلخی ای پنهان است که این عسل های معمولی مزه اش را تغییر نمی دهد. عسلش باید از عالم غیب باشد تا غم پنهان تو را درمان کند.

یا علی




برچسب ها: شخصی، غم پنهان، شادی، خنده، عسل،
نوشته شده در تاریخ جمعه ششم تیر 1393 ساعت 20:45 توسط محمد طالبی
سلام علیکم

گاهی دلم تنگ می شود برای نوشتن. نیاز نیست حتما چند وقت باشد که ننوشته باشی. گاهی در حالی که روزی چندین بار می نویسی باز هم دلت برای نوشتن تنگ می شود.

اینقدر حرف برای گفتن دارم که هیچ وقت نفهمیدم از کجا شروع کنم. شاید دلیلش این باشد که وقت برای مرتب کردن و دسته بندی کردن آن نمی گذارم. با این که اعتراف سنگینی است که هر روز با شوخی می گویم ولی واقعیتش این است که خیلی کم تفکر می کنم. سعی می کنم بیشتر از 5 دقیقه نشود! وقتی کمی مدت این تفکر بالا می رود، نمی توانم ادامه بدهم. افکار ناخوشایند بسیاری به ذهنم خطور می کند که جلوی این تفکر را می گیرد.

بیراه نیست وقتی در پی غرهایی که می زنم از راه حل سوال می کنند خاموش می شوم. راه حلی برای رهایی خودم هنوز پیدا نکرده ام. تنها یک راه برای این رهایی وجود دارد. این رهایی قربانی می خواهد. قربانی ای که باید وقت و زندگی اش را برایت فدا کند. تازه معلوم نیست به نتیجه برسد یا نه. پس چرا باید وقتش را برای تو هدر کند؟

دعایم کنید. از ناامیدی نجات بیابم. ناامیدی ام از خدا نیست از خودمه. نا امیدم از خودم که به راه راست برگردم!

تنها دلخوشی ام این است که نقش سیاهی لشکر گروه خوبی را بازی می کنم. دعایم کنید.

یا علی




برچسب ها: شخصی، رهایی، قربانی، تفکر، ناامیدی،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393 ساعت 0:29 توسط محمد طالبی

سلام علیکم

آنهایی که از بنده ایمیل دریافت کرده باشند معمولا این دو بیت شعری که در سمت چپ وبلاگ هم بالاتر از همه آمده است را حتما دیده اند.

ای آنکه طلب کنی خدا را به خودآ

وز خود بطلب کز تو جدا نیست خدا

اول به خودآ گر به خودآیی به خدا

اقرار نمایی به خدایی خدا

مخاطبان قدیمی تر وبلاگ هم ممکن است این ها را به یاد داشته باشند. این ها یادگاری است از محمد و حسن.

دیشب یکی از دوستان پیامکی داد که داستان صد و ششم کتاب داستان راستان را بخوان، بی ربط به این شعرها نیست.

گفتم شما هم بخوانید بد نباشد.

یا علی


 

مسلمانانی که در اثر شکنجه و آزار قریش از مکه به حبشه مهاجرت کرده بودند، همه روزه انتظار خبر تازه ای از جانب مکه و مکیان داشتند. هر چند آنها و هم مسلکانشان - که پرچمدار توحید و عدالت بودند - نسبت به انبوه مخالفین، یعنی طرفداران بت پرستی و ادامه نظام اجتماعی موجود، بسیار در اقلیت بودند، اما مطمئن بودند که روز به روز بر طرفداران آنها افزوده و از مخالفین آنها کاسته می شود، و حتی نا امید نبودند که تمام قریش به زودی پرده غفلت را بدرند و راه رشد و صلاح خویش را باز یابند و مانند آنان آیین بت پرستی را رها کرده راه مسلمانی پیش گیرند.

از قضا شایعه ای در آن نقطه از حبشه که آنها بودند به وجود آمد مبنی بر اینکه همه قریش تغییر عقیده و رویه داده و اسلام اختیار کرده اند. هر چند این خبر رسما تایید نشده بود، اما ایمان و اعتقاد و امیدواری فراوانی که مسلمانان به گسترش و پیروزی آئین اسلام داشتند، سبب شد تا گروهی از آنان بدون آنکه منتظر تایید خبر از طرف مقامات رسمی بشوند راه مکه را پیش گیرند. یکی از آنان عثمان بن مظعون، صحابی معروف بود که فوق العاده مورد علاقه رسول اکرم و احترام همه مسلمانان بود. عثمان بن مظعون همینکه به نزدیکیهای مکه رسید، فهمید قضیه دروغ بوده و قریش بالعکس بر شکنجه و آزار مسلمانان افزوده اند. نه راه رفتن داشت و نه راه برگشتن، زیرا حبشه راه نزدیکی نبود که به آسانی بتوان برگشت. از آن طرف وارد مکه شدن همان و تحت شکنجه قرار گرفتن همان. بالاخره یک چیز به نظرش رسید و آن اینکه از عادت جاری و معمول عرب استفاده کند و خود را در «جوار» یکی از متنفذین قریش قرار دهد.

طبق عادت عرب اگر کسی از دیگری «جوار» می خواست، یعنی از او تقاضا می کرد که او را پناه دهد و از او حمایت کند، آن دیگری جوار می داد و تا پای جان هم از او حمایت می کرد. برای عرب ننگ بود که کسی جوار بخواهد - و لو دشمن - و او جوار ندهد، یا پس از جوار دادن از او حمایت نکند. عثمان نیمه شب وارد مکه شد و یکسره به طرف خانه ولید بن مغیره مخزومی که از شخصیتهای برجسته و ثروتمند و متنفذ قریش بود رفت و از او جوار خواست. ولید هم جوار او را پذیرفت.

روز بعد ولید بن مغیره هنگامی که اکابر قریش در مسجد الحرام جمع بودند به مسجد الحرام آمد و عثمان بن مظعون را با خود آورد و رسما اعلام کرد که عثمان در جوار من است و از این ساعت اگر کسی متعرض او شود متعرض من شده است. قریش که جوار ولید بن مغیره را محترم می شمردند، دیگر متعرض عثمان نشدند و او از آن ساعت «مصونیت» پیدا کرد، آزادانه می رفت و می آمد و مانند یکی از قریش در مجالس و محافل آنها شرکت می کرد.

اما در همان حال، قریش لحظه ای از آزار و شکنجه سایر مسلمانان فروگذار نمی کردند. این جریان بر عثمان - که هرگز راحت خود و رنج یاران را نمی توانست ببیند - سخت گران می آمد. روزی با خود اندیشید این مروت نیست من در پناه یک نفر مشرک آسوده باشم و برادران همفکر و هم عقیده ام در زیر شکنجه و آزار باشند. از این رو نزد ولید بن مغیره آمد و گفت:

«من از تو متشکرم، تو به من پناه دادی و از من حمایت کردی، ولی از امروز می خواهم از جوار تو خارج شوم و به یاران خود ملحق شوم. بگذار هر چه بر سر آنها می آید بر سر من نیز بیاید.»

- برادرزاده جان! شاید به تو خوش نگذشته و پناه من نتوانسته تو را محفوظ نگاه دارد.

- چرا، من از این جهت ناراضی نیستم، من می خواهم بعد از این جز در «پناه خدا» زندگی نکنم.

- حالا که اینچنین تصمیم گرفته ای، پس همان طور که روز اول من تو را به مسجد الحرام بردم و در مجمع عمومی قریش پناهندگی تو را اعلام کردم، به مسجد الحرام بیا و رسما در مجمع قریش خروج خود را از پناهندگی من اعلام کن.

- بسیار خوب، مانعی ندارد.

ولید و عثمان با هم به مسجد الحرام آمدند. هنگامی که سران قریش گرد آمدند، ولید اظهار کرد: «همه بدانند که عثمان آمده است تا خروج خود را از جوار من اعلام کند.»

- راست می گوید، برای همین منظور آمده ام و اضافه می کنم که در مدتی که در جوار ولید بودم از من خوب حمایت کرد و از این جهت هیچ گونه نارضایی ندارم. علت خروج من از جوار او فقط این است که دوست ندارم غیر از خدا احدی را پناهگاه خودم محسوب دارم.

به این ترتیب مدت جوار عثمان به پایان رسید و مصونیتی که تا آن ساعت داشت لغو شد. اما عثمان مانند اینکه تازه ای در زندگی اش رخ نداده، مثل روزهای پیش در محفل قریش شرکت کرد.

از قضا در آن روز لبید بن ربیعه، شاعر معروف عرب، به مکه آمده بود، به قصد اینکه قصیده معروف خود را که یکی از شاهکارهای قصائد عرب جاهلیت است - و تازه به نظم آورده بود - در محفل قریش بخواند. قصیده لبید با این مصرع آغاز می گردد:

«الا کل شی ء ما خلا الله باطل»

یعنی هر چیزی جز خداوند باطل است، حق مطلق ذات اقدس احدیت است.

رسول اکرم درباره این مصراع فرموده است: «راست ترین شعری است که عرب سروده است.»

لبید به مجمع قریش آمد و قرار شد قصیده خویش را قرائت کند. حضار مجلس سراپا گوش شدند که شاهکار تازه لبید را بشنوند. لبید با غرور افتخارآمیزی خواندن قصیده را آغاز کرد، و تا گفت:

«الا کل شی ء ما خلا الله باطل»

عثمان بن مظعون که در کناری نشسته بود، مهلت نداد مصراع دوم را بخواند، به علامت تصدیق گفت: «احسنت، راست گفتی، حقیقت همین است، همه چیز جز خدا باطل و بی حقیقت است.»

لبید مصراع دوم را خواند:

«و کل نعیم لا محالة زائل»

یعنی هر نعمتی جبرا فنا پذیر و معدوم شدنی است. فریاد عثمان بلند شد:

«اما این یکی را دروغ گفتی. همه نعمتها فنا شدنی نیست. این فقط در باره نعمتهای این جهان صادق است. نعمتهای آن جهانی همه پایدار و باقی است.»

تمام جمعیت به طرف عثمان بن مظعون، این مرد جسور، خیره شدند. هیچ کس انتظار نداشت در محفلی که از اکابر و اشراف قریش تشکیل شده و شاعری با شخصیت مانند لبید بن ربیعه از راه دور آمده تا شاهکار خود را بر قریش عرضه دارد، مردی مانند عثمان بن مظعون که تا ساعتی پیش در پناه دیگری بود و اکنون نه تامین مالی دارد و نه تامین جانی و همه همفکران و هم مسلکانش در زیر شکنجه به سر می برند، این گونه جسارت بورزد و اظهار عقیده کند.

جمعیت به لبید گفتند: «شعر خویش را تکرار کن.» باز تا لبید گفت:

«الا کل شی ء ما خلا الله باطل»

عثمان گفت: «راست است، درست است.»

و چون لبید گفت:

«و کل نعیم لا محالة زائل»

عثمان گفت: «دروغ است، این طور نیست، نعمتهای آن جهانی فناپذیر نیست.»

این دفعه خود لبید بیش از همه ناراحت شد. فریاد بر آورد: «ای مردم قریش! به خدا قسم سابقا مجالس شما این طور نبود. در میان شما این گونه افراد جسور و بی ادب نبودند. چه شده که این جور اشخاص در میان شما پیدا شده اند؟»

یکی از حضار مجلس برای اینکه از لبید دلجویی کرده باشد و او به قرائت قصیده اش ادامه دهد، گفت: «از حرف این مرد ناراحت نباش، مرد سفیهی است، تنها هم نیست، یک عده سفیه دیگر هم در این شهر پیدا شده اند و با این مرد هم عقیده اند. اینها از دین ما خارج شده اند و دین دیگری برای خود انتخاب کرده اند.»

عثمان جواب تندی به گوینده این سخن داد. او هم دیگر طاقت نیاورد، از جا حرکت کرد و سیلی محکمی به چهره عثمان نواخت که یک چشمش کبود شد. یکی از حضار مجلس گفت:

«عثمان! قدر ندانستی. در جوار خوب آدمی بودی. اگر در جوار ولید بن مغیره باقی مانده بودی اکنون چشمت این طور نبود.»

عثمان گفت:

- پناه خدا مطمئنتر و محترمتر است از پناه غیر خدا، هر که باشد. اما چشمم:

بدان که چشم دیگرم نیز آرزومند است به افتخاری نائل شود که این چشمم نائل شده است.

خود ولید بن مغیره آمد جلو و گفت:

- عثمان! من حاضرم جوار خودم را تجدید کنم.

- اما من تصمیم گرفته ام جز جوار خدا جوار احدی را نپذیرم(1).

1- اسد الغابة، ج 3/ص 385 و386، و سیره ابن هشام، ج 1/ص 364 - 370.




برچسب ها: شخصی، خدا، داستان راستان، جوار خدا، مصونیتی که لغو شد،
نوشته شده در تاریخ جمعه بیست و سوم خرداد 1393 ساعت 0:44 توسط محمد طالبی

بسم الله الرحمن الرحیم

كَمَثَلِ الشَّيْطَانِ إِذْ قَالَ لِلْإِنسَانِ اكْفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قَالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِّنكَ إِنِّي أَخَافُ اللَّهَ رَبَّ الْعَالَمِينَ

(سوره حشر آیه 16)

صدق الله العلی العظیم

به نام خداوند بخشاینده مهربان

چون حكايت شيطان كه به انسان گفت: «كافر شو.» و چون [وى‏] كافر شد، گفت: «من از تو بيزارم، زيرا من از خدا، پروردگار جهانيان، مى ‏ترسم.

راست گفت خداوند بلندمرتبه بزرگ

و علیکم السلام

این آیه مرا یاد یکی از دوستان میندازد!

یا علی

 




برچسب ها: شخصی، حکایت شیطان، قرآن، سوره حشر، انسان و شیطان،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393 ساعت 18:28 توسط محمد طالبی
سلام علیکم

عید است. این عید بر شما مبارک.

خداوند متعال ظهور آن مرد را نزدیک گرداند که هر چه جلوتر می رویم نیاز به او را بیشتر حس می کنیم.

یا علی




برچسب ها: عید، نیمه شعبان، امام زمان عجل الله تعالی، فرج، ظهور،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393 ساعت 19:36 توسط محمد طالبی

سلام علیکم

آدم ها هر کدامشان یه جور هستند.

من نمی فهممشان.

من دوست دارم آنِ خودم را پیدا کنم و او را اهلی کنم و همیشه مسئولش باشم! یا آن یکی آن خودم را پیدا کنم و به او بگویم بی زحمت، مرا اهلی کن!

هر کسی این روزها در اطراف آدم سرگرم یک چیز است من هم سرگرم الافی خویشم.

من شاید شبیه هاشم دیوونه رقص در دل آتش باشم. اصلا زندگی من چنین وضعیتی دارد. از عالم و آدم شاکی ام و خودم هم یک بار از این ور بوم میفتم و یک بار از اون ور.

خلاصه که روزهای جالبی است. آدم این روزها همه چیز می بیند. حال و احوال اطرافیان هم جالب است. هم م هست و هم س و درست عکس هم در حال حرکتند! جالب است کلا.

همیشه برایم جالب بوده است! یه کمی شاید صفت بدی باشد که برای برخی اتفاقات بدی میفتد و در دو راهی می مانند و یا در تک راهی سقوط هستند و بنده فقط برایم جالب است! تلاش هم نمی کنم. آدم منفعلی شده ام.

دیروز و پریروز در فکر این بودم که این دنیای پست را اصلا چرا خدا آفریده است؟! کافر شدم یک آن به خدا! ملاصدرا می گوید این دنیا خیرش کثیر و شرش قلیل است!!! ملاصدرا در کدام دنیا زندگی می کرده نمی دانم ولی این دنیا خیری ندارد مگر در اطاعت حق تعالی! خب آن که اطاعت حق تعالی می کند را به بنده نشان دهید. حالا خوب است که به غیر از السابقون السابقون، اصحاب یمینی هم هست که ثلة من الاولین باشد و ثلة من الآخرین. حالا این ثلة دوم را من چرا قلیل می بینم نمی دانم! خودم هم که به اصحاب الشمال گفته ام زکّی!!! هر که را هم می بینم یک جای کارش می لنگد! شاید من هم حساس شده ام! حالا طرف یک جایش هم لنگید که اصحاب الشمال نمیشه! خب آخه حالا که خودش می لنگد چطور راجع به دیگران اینقدر محکم حرف می زند و طرف را می اندازد در جبهه شیطان؟! یکی را به بهانه دزدی! یکی را به بهانه رانت! یکی را به بهانه مال حرام! یکی را به بهانه ظلم؟! بعد آخر اینها که به اینجا می رسند دیگر تمامی ندارند چرا؟! بعد از یه مدت طرف را بر اساس شنیده ها هم می فرستند آن طرف طناب!

شده است مثل آن که نیمه شب از آن طرف طنابِ مرزی در دریا آب می ریخت این طرفِ طناب! این ها هم این طور کاری می کنند.

یک جا هم نمی مانند! یعنی خودشان هم نوسان می کنند ولی همیشه الحمدلله در جبهه حق شمشیر می زنند!

آدم ها چه جالبند! کافی است کمی با آن ها همسفره شوی و یا هم سفر تا بشناسیشان.

گاهی اوقات از این ور بوم میفتند و گاهی اوقات از اون ور بوم و حرف از میانه روی می زنند. آدم ها چه راحت روی کارهایشان هر اسمی می خواهند می گذارند.

به قول فریدون مشیری:

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از هـمان روزی کـه فرزندان آدم،
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد،
گرچه «آدم» زنده بود.

از هـمان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون، دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود گرچه «آدم» زنده بود.

بعد، دنیا هِی پر از آدم شد و این آسیاب،
گشت و گشت؛
قرن‌ها از مرگ آدم هم گذشت،
ای دریـغ،
آدمیـت برنگشت!

قرن ما
روزگار ما، مرگ انسانیت است
سینه ی دنیا ز خوبی‌ها تهی‌ست
صحبت از آزادگی،
پاکی،
مروت،
ابلهی‌ست.
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست،
قرن «موسی چومبه» هاست.

روزگار مرگ انسانیت است.
من، که از پژمردن یک شاخه گل،
از نگاه ساکت یک کودک بیمار،
از فغـان یک قنـاری در قفس،
از غـم یـک مـرد، در زنجیـر
-حتی قاتلی بر دار-
اشک در چشمان و بغضم در گلوست،
و اندر این ایام،
زهرم در پیاله،
اشک و خونم در سبوست،
مرگ او را از کجا بـاور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست.
وای!
جنگل را بیابان می‌کنند.
دست خون‌آلود را
در پیش چشم خلق پنهان می‌کنند.
هیچ حیوانی به حیوانی نمی‌دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می‌کنند.

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن
مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن
یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن
جنگل بیابان بود از روز نخست!!

در کویری سوت و کور،
در میان مردمی
با این مصیبت‌ها صبور،
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق،
گفتگو از مرگ انسانیت است!!

یا علی




برچسب ها: شخصی، آدم ها، فریدون مشیری، آدمیت، مرگ انسانیت،
نوشته شده در تاریخ شنبه سوم خرداد 1393 ساعت 2:32 توسط محمد طالبی
سلام علیکم

یک هفته ای رو رفته بودم مشهدالرضا پیش امام مهربانی ها، روحیه بگیرم. خداییش هم روحیه ام عوض شد. نائب الزیاره دوستان هم بودم.

حالا دوباره از فردا می خوایم بریم ج... .

یا علی




برچسب ها: شخصی، امام رضا علیه السلام، مشهد، روحیه، فردا،
قالب وبلاگ