یادداشت های یک دل شکسته
گفتی نتوان ماند از این بیش، یزیدی است هر کس که در این معرکه سر داشته باشد!
نوشته شده در تاریخ جمعه پنجم دی 1393 ساعت 12:39 توسط محمد طالبی

سلام علیکم

یکی از دوستان این ایمیل را فرستادند. ارزش خواندن و عمل کردن بسیار دارد.

منبع: آیه‌های سبز، ص  209. استاد علی صفای حائری

مى ‏گويند يكى از اصحاب بر پيامبر بزرگ دوازده درهم هديه كرد كه لباس بگيرند. حضرت قبول نمود و على را مأمور خريدارى پيراهن كرد و او پيراهنى به دوازده درهم تهيه كرد و آورد. حضرت هنگامى كه ديد تمام پول‏ها براى خريد يك پيراهن مصرف شده، به على فرمود: آيا مى ‏شود اين معامله را اقاله كنى؟

من پيراهن ارزان‏تر مى ‏خواهم.

على باز مى ‏گردد و مسأله را با فروشنده در ميان مى ‏گذارد و او معامله را اقاله مى ‏كند و على پول‏ها را به نزد پيامبر برمى ‏گرداند.

پيامبر بزرگ مى‏ خواهد درس‏هايى بدهد، درس‏هايى براى آن‏ها كه در آن زمان با او بودند و همراهش آمدند و براى ما كه امروز مى ‏شنويم و به گوش مى‏ گيريم.

پيامبر در راه به كنيزى برمى ‏خورند كه در گوشه ‏اى نشسته و غمگين و متحير در خود فرو رفته و ناله مى ‏كند.

درس اول، بازجويى و دل‏جويى است. توجه به گرفتار و درمانده و دل شكسته است. بيچاره مأمور خريد چيزى بوده و چهار درهم پولش را گم كرده و اكنون مى ‏ترسد كه به خانه برگردد و مورد شكنجه قرار گيرد.

رسول بزرگ از همان دوازده درهم، چهار درهم بيرون مى‏ آورد و گرفتارى را از غم و حيرت بيرون مى ‏كشد و به راه خود ادامه مى ‏دهد تا بازار كه لباسى به چهار درهم مى‏ خرد و در همان‏جا به بر مى ‏كند و به راه مى ‏افتد و چه درس‏هايى با خود مى ‏گذارد.

 در برگشت برهنه‏ اى فرياد مى ‏زند: آيا كسى مرا مى ‏پوشاند تا او را خداوند در روزى كه پوششها فرو  مى ‏ريزد، بپوشاند.

 رسول بزرگ همان لباس را كه خريدارى كرده بود، در همان‏جا بر او مى ‏پوشاند و خود باز مى ‏گردد. نه اين‏كه او را به زحمت بياندازد، نه. خود باز مى ‏گردد و لباس خود را به او مى ‏دهد تا اين‏كه براى چند لحظه هم او برهنه نماند. و در اين صحنه هم درس‏هاى ديگرى است.

با چهار درهم باقى‏مانده براى حضرت لباسى فراهم مى ‏شود. در آخر راه به همان كنيز درمانده برخورد مى ‏كند كه هنوز حيرت زده ايستاده است و مى ‏گويد:

مى ‏ترسم به خاطر تأخير و دير كردن آزارم دهند. باز رسول بزرگ با او به راه مى ‏افتد و در خانه مولاى او مى ‏ايستد و مى ‏گويد: «السلام عليكم يا اهل الدار».

و چنين بود رسم رسول بزرگ كه تا سه مرتبه با صداى بلند براى صاحب خانه دعا مى ‏كرد و درود مى ‏فرستاد و اگر جوابى نمى‏ شنيد، باز مى ‏گشت.

در آخرين مرتبه جواب سلام از داخل بلند شد و صاحب خانه بيرون آمد و توضيح داد كه ما مى ‏خواستيم دعاى شما در حق ما تكرار شود و لذا آخرين دفعه به جواب‏گويى صدا بلند كرديم.

حضرت داستان را خلاصه كرد و جهت تأخير را شرح داد و شفاعت كرد.

مولاى كنيز در جواب عرضه داشت: من به خاطر شفاعت و تشريف فرمايى شما، او را آزاد كردم و در راه خدا رها ساختم و پيامبر شكر مى‏ كند كه عجب پول با بركتى بود؛ دو برهنه را پوشاند و يك كنيز را آزاد ساخت.

در همين سيره و داستان، درس‏هايى هست براى من كه حتى با پول يك پيراهن و يك قبا مى‏ توان دو برهنه را پوشاند و يك گرفتار را آزاد كرد و رسول بزرگ عملًا نشان مى‏ دهد كه چگونه مى ‏توان با پول كم، كارهاى زياد انجام داد و از هر پيش‌آمد، بيشترين نتيجه را گرفت
اما من براى اين درس‏ها آمادگى ندارم. در حالى‏ كه در يك انگشتم وسيله‏ تأمين يك خانواده هست و در يك دستم، جهاز يك دختر هست و بر تنم، پوشاك 10 نفر هست و در جيبم، ذخيره يك ماه هست و در سفره‏ ام، خوراك يك كاروان هست، باز مى ‏گويم بيش از خودم ندارم و چه كنم خدا برساند.

اگر روح ايثار و انفاق و قناعت و يا لااقل تكافل و عهده‏ دارى و سعى در حوائج و اهتمام به امور مسلمين در ما زنده مى ‏شد، بسيارى از مسائل تأميناتى در همين سطح پايين حل مى ‏شد و به كمك فلان كس هم احتياج نمى ‏افتاد.

درست است كه آن‏ها بهتر و بيشتر مى ‏توانند رسيدگى كنند، اما هنگامى كه به آن‏ها دسترسى نيست و گرفتارى آن‏ها زياد است، نمى‏ توان همين‏طور نشست و عذر تراشيد. هركس به اندازه‏ ظرفيت خود بايد آب بردارد و به تشنه كامان برساند. گرچه آن كه سقاست و مشك و تشكيلات دارد، مسئوليت زيادترى دارد.

هنگامى‏ كه مسلمانان در صدر اسلام هيچ نداشتند و آه در بساطشان نبود، با همين ايثار و انفاق و عهده‏ دارى و تعاون و تكافل يكديگر را نگه داشتند و لااقل انيس و غم‏خوار يكديگر بودند و نيروى روحى و پشتوانه‏ روانى براى هم. در نتيجه از هيچ به همه چيز رسيدند و در آن هنگام همين ‏كه تعاون‏ها و تكافل‏ها و عهده ‏دارى ‏ها از ميان رفت، همه چيزها به هيچ رسيد و همه اجتماع‏ها پراكنده شد و «هباءً منثوراً[1]» گرديد.

امروز بايد از همان تعاون و تكافل و عهده‏ دارى استفاده كرد و مسائل تأميناتى مسكن و خوراك و پوشاك و ازدواج را جواب‏گو شد و حل كرد.[2]

[1] فرقان، 23
[2] حوزه و روحانيت، ص 68

یا علی




برچسب ها: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، سنت پیامبر، دلجویی، اهتمام به امور مسلمین، تعاون،
نوشته شده در تاریخ جمعه چهاردهم آذر 1393 ساعت 23:57 توسط محمد طالبی
سلام علیکم

من نمی‌توانم سوگواری برای امام حسین را درک کنم مگر آنکه بتواند قهرمانانی را تربیت کند؛ کسانی را تربیت کند که در برابر ستمگر بایستند و در برابر حاکم ستمگر سخن حق را بگویند. این است معنای حسین و معنای عزاداری برای امام حسین.

امام موسی صدر، سفر شهادت صفجه 107

یا علی




برچسب ها: امام حسین علیه السلام، سیدالشهدا، عزاداری، امام موسی صدر، معنای حسین،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه دهم آذر 1393 ساعت 20:32 توسط محمد طالبی

سلام عليکم

گاهي اوقات وظيفه ات نديدن روي مبارک پيامبر صلي الله عليه و آله است حتي اگر آنقدر عاشق باشي که وقتي دندان رسول الله صلي الله عليه و آله شکست، دندانت بشکند!

يا علي




برچسب ها: رسول خدا، اویس، وظیفه، ندیدن، عشق،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه نهم آذر 1393 ساعت 17:56 توسط محمد طالبی

سلام علیکم

پایهى این تفکّر، اعتقاد به مسئولیّت انسان است؛ مسئولیّت انسان. انسان موجودى است مسئول. نقطهى مقابل این فکر، حالت احساس بىمسئولیّتى، «ولش کن»، «برو خوش باش»، «به خودت بپرداز» است. پایهى فکرى بسیج این مسئولیّت الهى است که حالا عرض میکنم مبانى دینى مستحکمى دارد. نه فقط مسئولیّت در برابر خود و در برابر خانوادهى خود و نزدیکان خود - که این هست - بلکه مسئولیّت در قبال حوادث زندگى؛ در قبال سرنوشت جهان، سرنوشت کشور و سرنوشت جامعه، چه مسلمان، چه غیر مسلمان. این احساس مسئولیّت فقط نسبت به انسانهاى همعقیده و مسلِم و مؤمن نیست بلکه حتّى نسبت به غیر مسلمین و غیر مؤمنین هم احساس مسئولیّت میکند. نقطهى مقابلِ همان دَمغنیمتى، ولش کن و حالت تنبلى و حالت گریز از مسئولیّت و مانند اینها است. پایهى اصلى بسیج، این احساس مسئولیّت است. این تفکّر مسئولیّت انسان، جزو بیّنات اسلام است. یعنى هیچکس نمیتواند در این تردید بکند که اسلام، انسان را اینجور موجودى میداند: موجودى که مسئول است، کار از او خواسته شده است.
 
شما ملاحظه کنید احکام گوناگون را: مثلاً حکم امربهمعروف و نهىازمنکر. امر به معروف یعنى شما همه مسئولید که معروف را، نیکى را گسترش بدهید، امر کنید به آن؛ نهى از منکر [یعنى] زشتى را، بدى را، پلشتى را نهى کنید؛ جلوى آن را بگیرید با شیوههاى مختلف. معناى این چیست؟ معناى این، مسئولیّت در قبال سلامت عمومى جامعه است. همه مسئولند: من مسئولم؛ شما مسئولى؛ آن یکى مسئول است. یا مسئلهى جهاد.
 
جهاد اسلام در واقع کمک به ملّتهایى است که پشت پردهى سیاستهاى استعمارى و استکبارى و استبدادى قرار داده شدهاند که نور اسلام به اینها نرسد؛ نور هدایت به اینها نرسد. جهاد براى دریدن این پردهها و این حجابها است؛ جهاد اسلامى این است. بحث اینکه آیا جهاد، دفاعى است یا ابتدائى است یا مانند اینها، بحثهاى فرعى است؛ بحث اصلى این است: ما لَکُم لا تُقاتِلونَ فى سَبیلِ اللهِ وَ المُستَضعَفینَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّسآءِ وَ الوِلدان؛ چرا جهاد نمیکنید، مقاتله نمیکنید، نبرد نمیکنید در راه خدا - و بلافاصله [میگوید ]- و در راه مستضعفین، براى نجات مستضعفین؟ این احساس مسئولیّت است؛ یعنى شما برو جان خودت را به خطر بینداز و جانت را کف دستت بگیر در میدانهاى خطر، براى اینکه مستضعفان را نجات بدهى؛ معناى این، همان مسئولیّت است دیگر. یا این حدیث معروفِ «مَن اَصبَحَ وَ لَم یَهتَمَّ بِاُمورِ المُسلِمینَ فَلَیسَ بِمُسلِم»؛ و از این قبیل، فراوان آیات و روایاتى در متون اسلامى است که این جزو بیّنات اسلام است؛ یعنى اسلام انسان را اینجور خواسته است که مسئول باشد؛ هم نسبت به خود، هم نسبت به نزدیکان خود، هم نسبت به جامعهى خود، هم نسبت به بشریّت مسئول است. که حالا اگر بروید دنبال این فکر را در متون اسلامى بگیرید، چیزهاى عجیبوغریبى انسان مشاهده میکند از این اهتمام و از این احساس مسئولیّت.
 
پیغمبر اکرم پیش خداى متعال التماس میکند، تضرّع میکند که «اَللّهُمَّ اهدِ قَومى»؛(۶) قومش همانهایى بودند که او را میزدند، او را طرد میکردند، او را تهدید به قتل میکردند، اینهمه بر او زحمت وارد مىآوردند، او پیش خداى متعال التماس میکند که خدایا، اینها را نجات بده، اینها را شفا بده، اینها را هدایت کن! این پیغمبر.
 
امیرالمؤمنین وقتى که مىشنَود که سپاهیان معاویه رفتند آن شهر را غارت کردند با غصّه میگوید که - بَلَغَنى اَنَّ الرَّجُلَ مِنهُم کان یَدخُلُ عَلَى المَراَةِ المُسلِمَةِ وَ الاُخرَى المُعاهِدَة(۷) - مردهاى این لشکرِ غارتگر وارد خانهى مسلمان و معاهَد (معاهد یعنى غیر مسلمانى که در زیر سایهى اسلام زندگى میکند؛ مسیحى، یهودى) میشدند، به زنها اهانت میکردند، دستبند زنها را میگرفتند، زیور زنها را میگرفتند، بعد حضرت میفرماید که اگر مسلمانْ از این غصّه بمیرد، جا دارد. شما ببینید؛ یعنى احساس مسئولیّت تا این حد است. نمیگوید اگر امیر مسلمین بمیرد جا دارد؛ میگوید اگر انسان، اگر مسلمان از این غصّه بمیرد جا دارد. این همان احساس مسئولیّت است. پایهى اصلىِ حرکت بسیج این است: احساس مسئولیّت الهى.



برچسب ها: بسیج، امام خامنه ای، تفکر بسیجی، مسئولیت انسان، احساس مسئولیت،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه ششم آذر 1393 ساعت 9:58 توسط محمد طالبی

سلام علیکم

سه شنبه که حوالی ساعت 4 عصر درب خانه دوستم در قم منتظرش بودم تا بیاید، شاهد بازی فوتبال 4 نوجوان ساکن همان اطراف بودم. بازی ای که مرا برد به روزگار قدیم. زیر آن هوای ابری که گهگاهی هم نمی می زد با توپی که به جهت زمین خیس کمی کثیف هم شده بود.

دلم لک زده است برای بچگی ها. دلم لک زده است برای دوران بی دغدغه دیروز. این چرخش روزگار عجب نامرد است! روزهای خوشی اول زندگی است و روزهای ناخوشی آخر زندگی! عجب حسرتی دارد فکر کردن به روزهای گذشته. حسرتی که تا همیشه بر دل آدم می ماند. چقدر این دنیا نامرد است.

یا علی




برچسب ها: شخصی، حسرت، کودکی، دنیا، روزگار،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه دوم آذر 1393 ساعت 16:57 توسط محمد طالبی
سلام علیکم

ابریشم قیمت نداره! حیف از اون موهای تو...

یا علی




برچسب ها: شخصی، موهای تو، تو،
نوشته شده در تاریخ جمعه هجدهم مهر 1393 ساعت 19:58 توسط محمد طالبی

سلام علیکم

همه چیز خوب بود، تا این که پست شما رو خوندم و مثل شما از زمان حال جدا شدم و به خاطرات رفتم.

خاطراتی که با خنده های قاه قاهم می پوشانمشان.

خاطراتی که من بی احساس را به شدت تحت تاثیر قرار می دهد. چگونه خاطراتی را که فکر کردن به آن ها هم با درد و تالم همراه است، بنویسم؟

الآن در وضعیتی هستم که بازدهی به نسبت بهتری دارم. نمی خواهم به خاطرات فکر کنم و بازدهی ام را پایین بیاورم. ولی نیم ساعت است هرقدر تلاش می کنم نمی توانم ذهنم را کنترل کنم که به سمت خاطرات نره!

بهتر است این را هم زودتر تمام کنم.

یا علی




برچسب ها: شخصی، خاطرات، گذشته یا حال، افسردگی، بازدهی،
نوشته شده در تاریخ جمعه یازدهم مهر 1393 ساعت 22:8 توسط محمد طالبی
سلام علیکم

نمیدونم کدوم نیرو منو به جلو هل میده؟

یا علی




برچسب ها: شخصی، کدوم نیرو، جلو، نیروی محرک، نمیدونم،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 ساعت 11:53 توسط محمد طالبی

سلام علیکم

تا کی دل من، چشم به در داشته باشد؟

ای کاش کسی از تو خبر داشته باشد

آن باد که آغشته به بوی نفس توست

از کوچه ما کاش گذر داشته باشد

هر هفته سر خاک تو می آیم، اما

این خاک اگر قرص قمر داشته باشد

این کیست که خوابیده به جای تو در این خاک

از تو خبری چند مگر داشته باشد

خاکستری از آن همه آتش، دل این خاک

از سینه ی من، سوخته تر داشته باشد

آن روزی که می بستی بار سفرت را

گفتی به پدر هر که هنر داشته باشد

باید برود، هر چه شود گو بشو و باش

بگذار که این جاده خطر داشته باشد

گفتی نتوان ماند از این بیش، یزیدی است

هر کس که در این معرکه سر داشته باشد

باید بپرد هر که در این پهنه عقاب است

حتی نه اگر بال و نه پر داشته باشد

کوه است دل مرد ولی کوه، نه هر کوه

آن کوه که آتش به جگر داشته باشد

این تاک که با خون شهیدان شده سیراب

تا چند در آغوش، تبر داشته باشد

دردا اگر از خوشه ی این شاخه ی سرشار

بیگانه ثمر چیده و برداشته باشد

باید بروم، هر چه شود گو بشو و باش

بگذار که این جاده خطر داشته باشد

عشق است بلای من و من عاشق عشقم

این نیست بلایی که سپر داشته باشد

رفتی و من آن روز نبودم، دل من هم

تا با تو سر سیر و سفر داشته باشد

رفتی و زنت منتظر نوقدمی بود

گفتی به پدر کاش پسر داشته باشد

گفتی که پس از من چه پسر بود چه دختر

باید که به خورشید نظر داشته باشد

باید که خودش باشد، آزاده و آزاد

نه زور و نه تزویر و نه زر داشته باشد

اینک، پسری از تو یتیم است در اینجا

در حسرت یک شب که پدر داشته باشد

برگرد، سفر طول کشید ای نفس سبز!

تا کی دل من چشم به در داشته باشد؟

مرتضی امیری اسفندقه

یا علی




برچسب ها: شهیدان، مرتضی امیری اسفندقه، شعر، یزیدی است، دفاع مقدس،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه سوم شهریور 1393 ساعت 1:15 توسط محمد طالبی
سلام علیکم

قسمت شد با یکی از دوستان به سینما برویم. فیلم هم قسمت شد کلاشینکف باشد! نه تصمیم قبلی بود نه تمایلی! شاید صرفا وقت گذرانی بود.

وسط آن فیلم درب و داغون رابین هودی سهیلی، شخصیت رضا عطاران که به هر سیگاری می رسید درخواست سیگار می کرد برایم جالب بود.

در واقع به این فکر می کنم که

اگر همه ما توی کمک کردن به یکدیگر مثل سیگاری ها بودیم چقدر دنیا گلستان بود!

ای کاش مثل سیگاری ها بودیم!!! ولی از سیگاری ها هم کمتریم! ارزش بخشش یک سیگار سیگاری خیلی است! بالاخره وابستگی سیگاری به سیگار فکر می کنم مشخص باشد.

خیره ان شاء الله. سیگاری هم نشدیم به این یه صفت دلمان خوش باشد.

یا علی




برچسب ها: اجتماعی، سیگاری، فیلم کلاشینکف، دنیا، کمک کردن،
قالب وبلاگ