X
تبلیغات
یادداشت های یک دل شکسته
یادداشت های یک دل شکسته
نوشته شده در تاریخ جمعه بیست و دوم فروردین 1393 ساعت 20:14 توسط محمد طالبی
سلام علیکم

راست میگوید این نظر آخر گاهی اوقات سکوت از هر سخنی صدایش رساتر است! و نگاه از هر صدای رسایی اثربخش تر.

من ولی دلم برای صدای تو پر می زند! حتی اگر در خواب باشد و مرا نشناسی!!!

یا علی





برچسب ها: شخصی، سکوت، نگاه، خواب، تو،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 ساعت 1:47 توسط محمد طالبی
سلام علیکم

بار دیگر، با اجازه از حسین (ع)

می رود ذهنم به سوی شعر جنگ

ذوق و شوق نینوا کرده دلم

چون هوای کربلا کرده دلم

بود سنگر، بهترین ماوای من

آه جبهه! کو برادرهای من؟

در تمام سال های عشق و جنگ

مهر در سجاده ما، شد فشنگ

سنگر خوب و قشنگی داشتیم

روی دوش خود تفنگی داشتیم

جنگ، ما را لایق خود کرده بود

جبهه، ما را عاشق خود کرده بود

جبهه دریا گشت، ما یونس شدیم

عاشقان را روز و شب مونس شدیم

روز کوچ کاروان از بر و بحر

روز آزادی شد از زندان شهر

نفرت از هر خودستایی داشتیم

خلق و خوی روستایی داشتیم

آسمان تکبیر ما را دوست داشت

هر حسینی کربلا را دوست داشت

روزها در عشق پرپر می زدیم

در دل شب ها منور می زدیم

داشتیم ای دوست، شب های خطر

سایه صاحب زمان (عج) را روی سر

عصر، گریان از صدای ناله بود

شوق پرپر گشتن یک لاله بود

گردباد خون به روی دجله بود

حمله در شب، دعوتی تا حجله بود

مین به میدان عبورم می کشید

شیهه اسبی به شورم می کشید

گریه هایم آه حسرت خورده اند

چکمه هایم خاک غربت خورده اند

یاد روزی که بسیجی می شدیم

شمع شب های دوعیجی می شدیم

یاد آن روری که در خمپاره ها

جمع می کردیم پاره پاره ها

هر بسیجی، اقتدا بر شمع کرد

پاره های جان خود را جمع کرد

تا ابد شام پریشانی ماست

داغ غربت روی پیشانی ماست

سرزمین نینوا یادش به خیر

کربلای جبهه ها یادش به خیر

سر به دوش گریه ها و ناله ها

چون نگریم در عزای لاله ها

فیض پرپر گشتن گل داشتیم

کاش در جام بلا مل داشتیم

زخم دیدیم و پی مرهم شدیم

ما به بزم عشق نامحرم شدیم

ارث ما این روسیاهی مانده است

یادی از مرغان چاهی مانده است

سرزمین نینوا یادش به خیر

کربلای جبهه ها یادش به خیر

غم برای نوع عنوان می خوریم

رنج آب و غصه نان می خوریم

کاش با یاران مست دوستی

باز میداد عشق دست دوستی

تا به دشت و کوه رسته شالی است

تا ابد جای شهیدان خالی است

محمدجان! دوشنبه سالگرد شهادتت بود تا مثل همیشه سال را با تو شروع کنیم که هیچ وقت یادمان نرود، آنچه را که برایمان به میراث گذاشتی. افتخار برادری تو چیزی است که زیاده از سر من است.

سالگرد شهادتت مبارک

محمدحسن و زهرا را آوردم سر خاکتان تا آن ها هم سالشان را با شما شروع کنند. به امید وعده دیدار.

یا علی





برچسب ها: شخصی، عید، محمد، برادر، شهیدان،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392 ساعت 9:38 توسط محمد طالبی

سلام علیکم

میگه: یه سوالی برام پیش اومده نمی تونم نگم! 

میگم: خب بگو؟ (دقیق می شم ببینم چی می خواد بگه!)

میگه: تو چرا همیشه این طوری نیستی؟

میگم: چطوری؟

میگه: همین طوری دیگه. همه چی برات مهمه. به همه چی اهمیت میدی. حالت خوبه.

میگم: مگه قبلا چطوری بودم؟

میگه: وقتی پریود افسردگیت شروع میشه، میشی یه انگل اجتماع که میشینه، هیچ کاری انجام نمی ده و من وقتی تو اون حال می بینمت اعصابم خرد میشه.

میگم: موافقم! :)

و بعدش فقط می خند!

البته دیروز بهش گفتم که در حال حاضر افسرده تر از همیشه هستم! و این که خودم هم تعجب می کنم که چطور این قدر دارم کار می کنم!

البته الآن که فکر می کنم کار زیادی هم نمیکنم! نمی دونم اصلا چرا این طوری فکر می کنه!

حالا هی کارا زیاد میشه تا یه دفعه از کار بیفتم!

یا علی




برچسب ها: شخصی، سینکینگ، افسردگی، کار، رفیق،
نوشته شده در تاریخ جمعه دوم اسفند 1392 ساعت 15:6 توسط محمد طالبی

سلام علیکم

زنگ زده ام بچه ها میگوبند دَدا راه میرود و فضولی می کند.

این یکی را هم از دست دادم. مثل خیلی از اولین های محمدحسن. مثل خیلی چیزهای دیگر. ناراضی نیستم. ولی قبول کنید که برای کسی مثل من حسرتش زیاد است.

از آن زمانی که تلاش کردم وابستگی هایم به افراد را کم کنم خیلی نگذشته است. از آن زمانی که سعی کردم مرا فراموش کنند، زیاد نگذشته است. شرایط مهیا نبود برای رفتن. وگرنه ماندنی در کار نبود.

هنوز هم غم را در چهره مادری می بینم که فرزندش را چند بار از دست داد. هنوز هم غم دنیا را می بینم. در انتظار باران.

نمی دانم باران را می بینم یا نه ولی هنوز امید دارم. تا وقتی امید دارم هم ادامه خواهم داد.

شما را خیلی دوست دارم. هر لحظه از این فراق خدا بهتر می داند چه می کند با منی که از نظر همه حتی مادرم بی احساس هستم.

آخرین بار تا مرز نابودی رفتم و هوز هم اثراتش را با خودم دارم. سخت است برایم خیلی چیزها. در حالی که گاهی فکر می کنید این طور به من خوش می گذرد که البته می گذرد ولی نه به خاطر دل خودم. که اگر به خودم بود تصمیمم چیز دیگری بود. می دانم که هیچ وقت شما را درک نکردم و نمی کنم. شاید روزی بفهمم که یک بچه به پدر احتیاج دارد ولی هرگز اینجا را تا حجت تمام نشده رها نمی کنم.

اینجا که هستم زیاد یاد محمد و حسن می کنم. مخصوصا اگر تنها باشم که معمولا هم همین طور است. هرچه این بچه ها سعی می کنند مرا با خود ببرند این طرف و آن طرف، من ولی حوصله اش را ندارم.

حسن جان دلم برایت تنگ شده برادر. به اندازه تمام این سال های نبودنت. فقط کافی است اسمت به ذهنم خطور کند تا تمام وقایع آن 24 ساعت یک بار از جلوی چشمانم گذر کند تا برسم جلوی آن بخش سی سی یو که روبرویش راهی بود به سردخانه ای که سردی اش را در کف دست و پاهایم همیشه همراه دارم.

یا هر بار که حاجی مثل دیشب خبر رفتن یکی را می دهد، کافی است برای این که یاد تو را برایم زنده کند و دلم بلرزد از آینده.

هنوز نمی دانم لحظه های با تو بودن را با چه چیزی جبران کنم. آغوش دورافتاده محمدحسن گاهی کمی از آن خاطرات را برایم زنده می کند. حتی وقتی سر سفره می نشیند و نمی داند پایش را کجا بگذارد.

تو چه کردی با من، نمی دانم. ولی گاهی طاقت فکر کردنش را هم ندارم. به غیر از زمان های تنهایی که اشک هایم را رها می کنم زمانی را نمی شناسم برای یادآوری غم تو.

اسم مفقودالاثر که می آید یاد مادر میفتم و اسم اسارت که می آید یاد پدر میفتم، اسم شیمیایی که می آید تا ذره آخر وجودم می سوزد. حتی نشده است که اسم جنگ بیاید و شماها از یادم گذر نکنید.

همه اش فکر می کنم تو با رفتن رفقایت چگونه میساختی. ای کاش راه برگشتی نداشتم و به آن دیار بر نمی گشتم.

با تو در انتظار باران بودن چیز دیگری بود. این روزها هر جا را می نگرم امید مرده است ولی نمی توان از پا افتاد. حال زمان از پا افتادن نیست. هنوز زمان برداشت محصول شما نرسیده است! فعلا همه توان را باید صرف داشت کرد که ان شاء الله همین کار را می کنیم.

باران در راه است و از قطره قطره اش همگان سهیم خواهند شد. و این وعده خداست که سوخت و سوزی در آن نیست.

دعایم کن که محتاج دعای تو هستم. و محتاج گوشه چشمی از آنان که خاک را به نظری کیمیا کنند.

بسم الله الرحمن الرحیم
اذا جاء نصر الله و الفتح....
صدق الله العلی العظیم
یا علی




برچسب ها: شخصی، برادر، در انتظار باران، غم، انتظار،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه سی ام بهمن 1392 ساعت 22:15 توسط محمد طالبی
سلام علیکم

تعجب می کنم از آدمی که سیرمونی نداره و طمع می کنه!

یا علی




برچسب ها: شخصی، طمع، تعجب، سیرمونی، آدم،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه سی ام بهمن 1392 ساعت 0:4 توسط محمد طالبی
سلام علیکم

امیدوارم فردایی نباشد! این است حال من الان! به اندازه تمام این عمر بیست و چند ساله این قلب تیر کشیده!

حتی اگر یک خط کمتر می شد آن تیرها، شاید وضعیتم بهتر می بود.

گاهی اوقات تلاش برای پایان دادن ضرورتی است بعد از خریت آغاز و هر چه جلوتر می روی سخت تر می شود. مخصوصا وقتی که مجبور شوی برای پایان دادن به خزعبل ترین چیزها در زندگیت که اصلا وجود خارجی ندارد، تن بدی.

یا علی




برچسب ها: شخصی، آغاز، خریت، پایان، خزعبلات،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392 ساعت 17:0 توسط محمد طالبی
سلام علیکم

گاهی اوقات برعکس همیشه خیلی دوست دارم فقط یک نفر کنارم باشد و حرف هایم را بشنود.

گاهی اوقات شده است تمام تلاشم را به کار می گیرم که فقط یک نفر را پیدا کنم برای حرف زدن.

اما هر موقع که اراده کرده ام کسی نیست و هر موقع که نمی خواهم، همه خود را گوش می کنند برای شنیدن.

شاید این هم قسمت است.

یا علی




برچسب ها: شخصی، قسمت، یک نفر، گوش، گاهی اوقات،
نوشته شده در تاریخ جمعه هجدهم بهمن 1392 ساعت 22:10 توسط محمد طالبی
سلام علیکم

تولد و مرگ دو مکمل یکدیگرند. مرگ بدون تولد معنا ندارد. تولد هم بدون مرگ بی معناست. هر آخری اولی دارد و هر اولی آخری. هر آمدنی رفتنی دارد و تنها موجود ابدی همه عالم ها الله تبارک و تعالی است.

مرگ بر عکس واژه اش که من و تو را می ترساند، حقیقتی است گرانقدر، و نعمتی که اگر نمی بود چه ها که نمی شد.

تنها نعمتی که خداوند تبارک و تعالی تا این لحظه از من دریغ کرده است!

السلام علیّ یوم ولدت و یوم أموت و یوم اُبعث حیا

یا علی




برچسب ها: مرگ، تولد، رستاخیز، اول، آخر،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه پنجم دی 1392 ساعت 23:51 توسط محمد طالبی
سلام علیکم

دو فصل است تقویم دلتنگی ام

خزانی که هست و بهاری که نیست...

سعید بیابانکی

یا علی




برچسب ها: شخصی، تقویم دلتنگی، امام زمان عحل الله، بهار، سعید بیابانکی،
نوشته شده در تاریخ شنبه سی ام آذر 1392 ساعت 10:12 توسط محمد طالبی

سلام علیکم

وقتی یکی رو از دست میدی، این بستگی به تو داره که بتونی به حالت سابق برگردی یا نه!

اگر مثل من باشی که آدمی هستم که احساساتم رو مخفی می کنم و دردهام رو با کسی قسمت نمی کنم، ممکنه هیچ وقت به حالت عادی برنگردی، حتی با وجود این که می دونی اینجا دنیاست و قواعد مزخرف خودش را دارد و اون بنده خدا جاش از من و تو بهتره.

البته اگه منظورت از همه چی به حالت سابق برگشتن فراموش کردن است که هیچ وقت ممکن است حاصل نشود. حتی اگر اقدام به تمرین فراموشی کنی، کم کم حافظه ات را هم از دست می دهی ولی فراموش نمی کنی!!!

تنها راهش کنار آمدن است با آنچه که اتفاق افتاده، میفتد و خواهد افتاد. کنار آمدن با این که کسی را تو دوست داشتی و دیگر نیست و یادش تنها اشکی بر چشمانت میندازد و دردی بر قلبت.

قرار نیست کمری که شکسته سالم شود! هیچ وقت قرار نبوده. قرار نیست دلی که سوخته به حالت عادی برگردد! هیچ وقت قرار نبوده. قرار نیست اشک های رفته بازگردد! هیچ وقت قرار نبوده. قرار نیست دستی که نوازش می کرده جایش پر شود! هیچ وقت قرار نبوده. قرار نیست خنده های قاه قاهش را دوباره ببینی! هیچ وقت قرار نبوده. قرار نیست بدنی که زیر خاک رفته را دوباره ببینی! هیچ وقت قرار نبوده. حتی قراری نبوده که تو باید دلت آرام باشد از رفتن کسی. هیچ کس چنین قراری با من و تو نگذاشته!

اگر دلت بعد از رفتنش آرام شود یعنی نیازی به او نداری! مادامی که به او نیازی داری، آرامشی نداری! چون او را نداری! و این ها بد نیست!

تنها بدی این وضعیت این است که قدر داشته هایت را مثل من ندانی! قدر نعمات خداوند را مثل من ندانی! قدر ندانی و ناشکری کنی و مثل من حرفی بزنی که خدا قهرش بیاید!

خدایی که این همه به تو نعمت داده و یکی را که آن هم خودش به تو داده حالا گرفته و تو طاقتش را نداری و بغض در گلویت هم گواه این بی طاقتی و تو کفرش را بگویی!

تنها بدی اش همین است! که این هم آزمایش الهی است که من و تو را بیازماید. تو را که نمی دانم ولی من رفوزه این آزمایش الهی ام! خدا هم نعوذ به مثل معلمان مدرسه هامان وقتی رفوزه می شوی امتحانش را تجدید می کند!!! امتحانش را که تجدید کند، خدا نکند که مثل من رفوزه تر شوی! رفوزه تر که شوی باز هم خدا امتحانت می کند! خدا وقتی سراغ امتحان بعدی می رود که امتحان قبلی را سربلند بیرون بیایی. حالا اگر امتحان را با موفقیت پاس کردی گمان نکنی که دیگر تمام می شود. نه این طور نیست. برای این که پایه ات قوی تر شود دوباره از تو امتحان می گیرد!!! امتحان و امتحان و امتحان! امتحان و بلا و ابتلاء!

اگر از من می شنوی قرار بوده و هست و خواهد بود بببینیم که میرن و بفهمیم که ما هم یه روز میریم. قراره ما هم یه روز بریم. قراره بریم و میریم. گاهی به اندازه یک ثانیه و گاهی به اندازه 100 ها سال بعد. مهم آماده بودن است که خدا خودش بهتر می داند که من یکی آماده نیستم ولی...

پی نوشت: یه بنده خدایی یه سوالی کرد، می خواستم جواب خصوصی بدهم ولی گفتم شاید یک پست هم بد نباشد.

یا علی




برچسب ها: شخصی، مرگ، امتحان، آزمایش الهی، وقتی یکی رو از دست میدی،
قالب وبلاگ