یادداشت های یک دل شکسته
گفتی نتوان ماند از این بیش، یزیدی است هر کس که در این معرکه سر داشته باشد!
نوشته شده در تاریخ جمعه هجدهم مهر 1393 ساعت 19:58 توسط محمد طالبی

سلام علیکم

همه چیز خوب بود، تا این که پست شما رو خوندم و مثل شما از زمان حال جدا شدم و به خاطرات رفتم.

خاطراتی که با خنده های قاه قاهم می پوشانمشان.

خاطراتی که من بی احساس را به شدت تحت تاثیر قرار می دهد. چگونه خاطراتی را که فکر کردن به آن ها هم با درد و تالم همراه است، بنویسم؟

الآن در وضعیتی هستم که بازدهی به نسبت بهتری دارم. نمی خواهم به خاطرات فکر کنم و بازدهی ام را پایین بیاورم. ولی نیم ساعت است هرقدر تلاش می کنم نمی توانم ذهنم را کنترل کنم که به سمت خاطرات نره!

بهتر است این را هم زودتر تمام کنم.

یا علی




برچسب ها: شخصی، خاطرات، گذشته یا حال، افسردگی، بازدهی،
نوشته شده در تاریخ جمعه یازدهم مهر 1393 ساعت 22:8 توسط محمد طالبی
سلام علیکم

نمیدونم کدوم نیرو منو به جلو هل میده؟

یا علی




برچسب ها: شخصی، کدوم نیرو، جلو، نیروی محرک، نمیدونم،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 ساعت 11:53 توسط محمد طالبی

سلام علیکم

تا کی دل من، چشم به در داشته باشد؟

ای کاش کسی از تو خبر داشته باشد

آن باد که آغشته به بوی نفس توست

از کوچه ما کاش گذر داشته باشد

هر هفته سر خاک تو می آیم، اما

این خاک اگر قرص قمر داشته باشد

این کیست که خوابیده به جای تو در این خاک

از تو خبری چند مگر داشته باشد

خاکستری از آن همه آتش، دل این خاک

از سینه ی من، سوخته تر داشته باشد

آن روزی که می بستی بار سفرت را

گفتی به پدر هر که هنر داشته باشد

باید برود، هر چه شود گو بشو و باش

بگذار که این جاده خطر داشته باشد

گفتی نتوان ماند از این بیش، یزیدی است

هر کس که در این معرکه سر داشته باشد

باید بپرد هر که در این پهنه عقاب است

حتی نه اگر بال و نه پر داشته باشد

کوه است دل مرد ولی کوه، نه هر کوه

آن کوه که آتش به جگر داشته باشد

این تاک که با خون شهیدان شده سیراب

تا چند در آغوش، تبر داشته باشد

دردا اگر از خوشه ی این شاخه ی سرشار

بیگانه ثمر چیده و برداشته باشد

باید بروم، هر چه شود گو بشو و باش

بگذار که این جاده خطر داشته باشد

عشق است بلای من و من عاشق عشقم

این نیست بلایی که سپر داشته باشد

رفتی و من آن روز نبودم، دل من هم

تا با تو سر سیر و سفر داشته باشد

رفتی و زنت منتظر نوقدمی بود

گفتی به پدر کاش پسر داشته باشد

گفتی که پس از من چه پسر بود چه دختر

باید که به خورشید نظر داشته باشد

باید که خودش باشد، آزاده و آزاد

نه زور و نه تزویر و نه زر داشته باشد

اینک، پسری از تو یتیم است در اینجا

در حسرت یک شب که پدر داشته باشد

برگرد، سفر طول کشید ای نفس سبز!

تا کی دل من چشم به در داشته باشد؟

مرتضی امیری اسفندقه

یا علی




برچسب ها: شهیدان، مرتضی امیری اسفندقه، شعر، یزیدی است، دفاع مقدس،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه سوم شهریور 1393 ساعت 1:15 توسط محمد طالبی
سلام علیکم

قسمت شد با یکی از دوستان به سینما برویم. فیلم هم قسمت شد کلاشینکف باشد! نه تصمیم قبلی بود نه تمایلی! شاید صرفا وقت گذرانی بود.

وسط آن فیلم درب و داغون رابین هودی سهیلی، شخصیت رضا عطاران که به هر سیگاری می رسید درخواست سیگار می کرد برایم جالب بود.

در واقع به این فکر می کنم که

اگر همه ما توی کمک کردن به یکدیگر مثل سیگاری ها بودیم چقدر دنیا گلستان بود!

ای کاش مثل سیگاری ها بودیم!!! ولی از سیگاری ها هم کمتریم! ارزش بخشش یک سیگار سیگاری خیلی است! بالاخره وابستگی سیگاری به سیگار فکر می کنم مشخص باشد.

خیره ان شاء الله. سیگاری هم نشدیم به این یه صفت دلمان خوش باشد.

یا علی




برچسب ها: اجتماعی، سیگاری، فیلم کلاشینکف، دنیا، کمک کردن،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 ساعت 0:56 توسط محمد طالبی

سلام علیکم

نمی دانم این مرداد چه با من می کند؟!

از سالگرد عروسی و تولدی که فراموشم شد تا سالروز تولد حسن و فوت ننه آقا و سال آقا و بازگشت آزاده ها و این بار هم غزه و غیره و غیره و غیره و غیره و غیره و ....

این قبری که بالای سرش داد و بیداد می کنیم، مرده ای در آن نیست! صاحبش مرداد است! تا قیامت زنده است و نمی میرد!

آدمیزاد اوردوز که می کند مزخرف زیاده از حد می گوید! شما ببخشید.

یا علی




برچسب ها: شخصی، اوردوز، مرداد،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 ساعت 0:50 توسط محمد طالبی
سلام علیکم
جفت ها اگر دوتایشان بفهمند که محشر است.
حتی اگر یکی شان هم بفهمد باز هم بد نمی شود.
مشکل ها از آنجا شروع می شود که هر دو نفهمند.
بدتر از این ها هم البته می شود. آره داداش من!‌ همیشه خود را به نفهمی زدن از نفهمیدن بدتر است.
یا علی




برچسب ها: جفت ها، ‌فهمیدن، نفهمیدن، خود را به نفهمی زدن، اجتماعی،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 ساعت 1:33 توسط محمد طالبی

بسم الله الرحمن الرحیم

كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ (26) وَ يَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَ الْإِكْرَامِ (27) فَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ (28 الرحمن)

صدق الله العلی العظیم

و علیکم السلام

امروز این سه آیه با صدای استاد شاطری، آرامشی به بنده داد که چند وقتی بود دنبالش بودم.

یا علی
 

 




برچسب ها: شخصی، فانی، باقی، آرامش، خدا،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه نوزدهم تیر 1393 ساعت 3:25 توسط محمد طالبی

سلام علیکم

همیشه نظرم این بوده است که کسی که کاری نمی کند حقی ندارد از کسانی که کار می کنند انتقاد کند. حق ندارد غر بزند. تازه با وجود این همه غر زدن، هیچ وقت دوست نداشتم غز بزنم!

حالا چه انتظاری داری که امروز می پرسی مشکلت کیه؟ مشکلت چیه؟ منی که خودم کاری نمی کنم چطور از این بندگان خدا که این همه زحمت می کشند ایراد بگیرم. اگر مشکلی هم داشته باشم، اون مشکل خودمم نه این ها. این واقعیت است. حالا تو هی حرف خودت را بزن.

یا علی




برچسب ها: شخصی، انتظار بیجا، غر زدن، مشکل، من،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه یازدهم تیر 1393 ساعت 20:28 توسط محمد طالبی

سلام علیکم

چرا نمی روی به این ها بگویی که نمی توانم از ته دل شاد باشم؟! چرا نمی روی بگویی این خنده ها تلخ تر است؟ آدمی که نباید حتما زار بزند تا تو بفهمی شاد نیست. آدمی گاهی اوقات ته خنده های قاه قاهش تلخی ای پنهان است که این عسل های معمولی مزه اش را تغییر نمی دهد. عسلش باید از عالم غیب باشد تا غم پنهان تو را درمان کند.

یا علی




برچسب ها: شخصی، غم پنهان، شادی، خنده، عسل،
نوشته شده در تاریخ جمعه ششم تیر 1393 ساعت 20:45 توسط محمد طالبی
سلام علیکم

گاهی دلم تنگ می شود برای نوشتن. نیاز نیست حتما چند وقت باشد که ننوشته باشی. گاهی در حالی که روزی چندین بار می نویسی باز هم دلت برای نوشتن تنگ می شود.

اینقدر حرف برای گفتن دارم که هیچ وقت نفهمیدم از کجا شروع کنم. شاید دلیلش این باشد که وقت برای مرتب کردن و دسته بندی کردن آن نمی گذارم. با این که اعتراف سنگینی است که هر روز با شوخی می گویم ولی واقعیتش این است که خیلی کم تفکر می کنم. سعی می کنم بیشتر از 5 دقیقه نشود! وقتی کمی مدت این تفکر بالا می رود، نمی توانم ادامه بدهم. افکار ناخوشایند بسیاری به ذهنم خطور می کند که جلوی این تفکر را می گیرد.

بیراه نیست وقتی در پی غرهایی که می زنم از راه حل سوال می کنند خاموش می شوم. راه حلی برای رهایی خودم هنوز پیدا نکرده ام. تنها یک راه برای این رهایی وجود دارد. این رهایی قربانی می خواهد. قربانی ای که باید وقت و زندگی اش را برایت فدا کند. تازه معلوم نیست به نتیجه برسد یا نه. پس چرا باید وقتش را برای تو هدر کند؟

دعایم کنید. از ناامیدی نجات بیابم. ناامیدی ام از خدا نیست از خودمه. نا امیدم از خودم که به راه راست برگردم!

تنها دلخوشی ام این است که نقش سیاهی لشکر گروه خوبی را بازی می کنم. دعایم کنید.

یا علی




برچسب ها: شخصی، رهایی، قربانی، تفکر، ناامیدی،
قالب وبلاگ